تبليغاتX
عشق سوخته

سلام...

دوباره اومدم... با اينكه ميدونم كسي دلتنگم نشده بود و هيچكس منتظرم نبود... اومدم تا مثلا دلمو خوش كنم...

امروز خير سرم تولدمه. تمام كسايي كه ميشناسم تو همچين روزي خوشحالند اما من نه! ديشب همين كه ساعت 12 شد كلي sms و زنگ وOff و هديه اومد اما هيچكدوم ارزشي نداشتن. اخه تابلو بود كه همشونو بزور فرستادن . يارو خجالت نميكشه: رفيق مثلا شفيقم شراره جان sms زده: زيباترين معشوق ميدانم غصه دار ورق خودن اين صفحه از زندگي هستي اما هرچه باشد شروع جديدت را با هزاران بوسه تبريك ميگويم، قربانت امير. پارسال دوست پسرش براش تبريك فرستاده همونو برام forward كرده اما يادش رفته اسم طرفو پاك كنه. حالا اين يه نمونه بود بجز شراره دوستاني همچون: سارا، سلوا، آرمين، حميدرضا،آيلا هم همين اشتباهو تكرار كردن.

خونمون هم كه ديگه هيچي، افتضاح بود... صبح به اميد اين پاشدم كه حداقل نه نه بابام بهم يه تبريك جانانه بگن باورتون ميشه اصلا يادشون نبود!!! فقط برادر عزيزم آقا فرزين يادش بود كه تمام روز داشت مثل پروانه دور سرم ميچرخيد و از اونجايي كه منو برادرم همش باهم دعوا ميكنيم (البته قلبا خيلي به هم وابسته هستيم) ، يهو بابام گفت: فرزين امروز چت شده؟ مهربون شدي؟ تازه اونوقت فرزين يادشون اورد كه تولدمه اونا هم مثل هميشه فك ميكردن اگه يه هديه ي گرون قيمت بخرن من همه چيو فراموش ميكنم!!! اما اين چيزا رو هرگز نميشه فراموش كرد.

نميدوني چقدر سخته كسي نباشه كه از ته دل بهت تبريك بگه... باورم نميشد كه يادشون نباشه كه 15 سال پيش يه همچين روزي يه دختر خل و چل بنام دخترك (...!) به دنيا اومده.

بعد برميگردن ميگن: آي ما فدات بشيم... ما قربونت بريم... ما نوكرتيم... ما خيلي خاطرتو ميخواييم... ما همه جوره باهاتيم .

اي گُه بزنه به شما و دوست داشتنتون. گُه خورده اوني كه گفته قربونم ميره بره فداي عمه اش بشه... غلط كرده كسي كه از حس هم دوستي و عشق و علاقه گفته...

ديگه راس راسي از همه بدم اومده! از تمام تفاله هاي انسان نما از كسايي كه مثلا دارن شعار انسانيت ميدن.

درحالي كه حتي نميدونن انسانيت چيه!؟ طوري كه هر روز با ديدن يه ادم جديد و يه شخصيت جديد تعبيرشون از انسانيت تغيير ميكنه.

اعصابم واقعا خورده...

البته از دوستاي عزيزم :سهيلا جان و آقا مجيد و آقا اميرحسن خيلي ممنونم كه من يادشون بودم... ( از دوست گلم هم ممنونم كه تا نيمه هاي شب باهام بيدار بود و با اينكه پارسال آخرين نفري بود كه بهم تبريك ميگفت امسال اولين نفر شد.)

خلاصه خواستم بگم اينم يه نوع جشن تولد گرفتنه اونم از نوع غم زده اش.

باورتون ميشه امروز رفتم كلاس چند تا از دوستام برام كادو آورده بودن هنوز بازشون نكردم اصلا حوصله ندارم. دلم ميخواد بخوابم.

يه خواب عميق تا ابديت ...

تا جايي كه كسي منو نشناسه تا جايي كه تنهايي و غريبگي طوري باشه كه باعث بشه از هيچكس هيچ انتظاري نداشته باشم...

خيلي خسته ام...

- - - - - - - - - - - - - - -

راستي در مورد دو راهيي كه سرش گير كردم... نميدونم چطور توضيح بدم...

فقط ميگم: موقعيتم طوريه كه انگار ميخوام پرواز كنم... پرواز بلدم... كسي هم بالهامو نبسته... همسفرم هم خوبه... اما نميدونم از سر كدوم صخره بايد بپرم تا زود زمين نخورم.

گرچه آخر هردو تا راه نابودي انتظارمو ميكشه...!

برام دعا كنين.

موفق باشيد

يا حق...

+ تراوش شده درشنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 22:15 به قلم دخترک |


سلام...

تازه امروز یادم افتاد که بیام ببینم اینجا چه خبره... از تمام کسایی که بهم لطف داشتن ممنونم و معذرت میخوام اگه نتونستم بهشون سر بزنم... یه مدتیه میخوام یه کاری انجام بدم که بد جوری سره دوراهی موندم... مشغله ی ذهنی ِ وحشتناكيه...

روزا دارن بد جور كند ميگذرن... منم كه فقط دارم الافي ميكنم...

متن پايين رو گذاشتم اما خودم حس ميكنم يه ابهام داره... همين ابهامشو دوست دارم... درست مثل خودمه...

اينم يه بهانه واسه ي آپ كردن بعد از چندين روز...

               

يكبار ديگر

يكبار ديگر

من پنبه ها را رشته كردم

در خود فرو رفتم و به خود باز آمدم، باز

ديدم در آنجايي كه بودم ايستاده ام.

در خواب بودم:

ديوارها ، دروازه هاي بي كلون بود

فرسنگها ، از عقل تا مرز جنون بود.

بيدار هستم:

دروازه ها ، ديوار چين است

هر گام ، از خورشيد تا قعر زمين است.

در خواب بودم؟

بيدار هستم؟

- - - - - - - - - -

موفق باشيد

يا حق...

+ تراوش شده دریکشنبه نهم تیر 1387ساعت 15:25 به قلم دخترک |


سلام بازم اومده...

حالم بدتر از قبل شده اما نسبتا آروم تر هستم... پست قبلي و نظرات بعضي از دوستان كه بطور خصوصي همدردي كرده بودند آرومم كرد.

راستي چند نفر پرسيده بودند كه منظورم از اينكه برادرم زندگيو فراموش كرده چي بود و چه بلايي سره برادرم اومده... بعضي از دوستان هم فك كرده بودند كه برادرم فوت كرده...

اول به اون كسايي كه فكر ميكردن برادرم فرت كرده ميگم كه: نه من و نه برادرم از اين شانسا نداريم.

و چون چند نفر از دوستان و فاميل ها آدرس وبلاگ رو دارن نميتونم بگم كه برادرم چيكار كرده فقط ميگم بدترين بلايي كه ميشه سر يه جوون 21 ساله با آرزو هاي بزرگ و دلي بزرگتر بياد سرش اومد. اما اون خيلي سخت و خيلي آسون تونست از آرزوها و زيبايي ها دل بكنه ودر واقع تونست تكرار رو تحمل كنه.

خب ديگه ميرم سراغ جلوه ي امروزم.

- - -

همين جاده را بگير و مستقيم برو،‌ ميدان بد بختي را به سمت جاده سراب دور بزن و باز هم مستقيم برو...

ميانبر هايي هستند اما گمان نكنم كه بتواني پيدايشان كني. من چندتا از آنها را بلدم ... توام اگر مثل من اين راه را 100ها بار از اول رفته بودي و هربار مبدا و مقصدت يكي بودند ميتوانستي خيلي زود آنها را ياد بگيري...

تو ميتواني در آن جا عاشق باشي...من خيلي دوست داشتم عاشق باشم اما آنگاه كه حس تعفن رهايم نميكرد چيگونه ميتوانستم عاشق باشم...؟

چگونه ميتوانستم تازه شوم؟

من به تنهايي با گام هايي شل و زانوهايي لرزان.

معصوميت رخسارم به شرارت رنگ باخت... من نميخواستم اين چنين شود . ميخواستم تا ابد همان دختر بچه كه تمام روز را در كوچه ها با دوستانش دوچرخه سواري ميكرد و وحشيانه ميخنديد در من زنده باشد... آن زمان بهترين دوستان دنيا را داشتم... دوستاني كه هرگز بخاطر ثروت پدارنشان با هم دعوا نميكردند دوستاني كه همديگر را بخاطر شكلات و آبنبات نميفروختند... اما چه شد؟ چه كسي بود كه با دستهاي ناشناس و نجسش سادگي خيالم را بر هم زد؟ دوستانم كجا رفتند؟

تو بگو چگونه در اين تنهايي شكوه را لمس كنم؟ نميتوانم روح و رويايم را به ابديت پيوند دهم. از دست دادن آن احساسات ناب بخاطر هيچ سخت است...تازه توانسته بودم خيالم را كه به شهوت رنگ باخته بود از نو رنگ كنم. اين رنگ اميزي دوباره خسته ام كرد طوري كه ندانسته و نخواسته تاوان گناهان نارفيقانم را پس دادم... بغض را در گلو شكستم و پس مانده آنرا نوشيدم... آن حس كمال و زيبايي را خفه كردم تا فردا كسي تحقيرم نكند...

كاش ميشد سادگي خيال را از بين نميبرديم...

راستي داشتم آدرس زندگيه مثلا خوشبخت زمينيان را برايت ميگفتم... اصلا ببينم باز هم ميخواهي آدرس را بداني؟

+ تراوش شده دردوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 19:4 به قلم دخترک |


سلام دوستان عزيز...

طعم خون تو دهنم بد جوري اثر كرد... فك كنم اين اثر تا مغزم راه پيدا كرده... خلاصه متن پايين از تاثيرات خون...

                               

در تعجبم كه چرا هنوز زنده ام!

من موجودي بودم و هستم كه هميشه در جستوجوي چيزي فراتر از اين دنياست...

اما شايد نه... دنيايي در كار نيست...

اين تصاوير زشت و خشكي كه آنها را دنيا مي خوانيم چيزي جز افكار خسته كنندمان نيستند...

افكاري كه از نا كجا آباد نشات ميگيرند و بر پيكره ي جسم و روح جاري ميشوند...

و گاهي از نظر ما كوتاه فكران فانتزي جلوه ميكنند

نمي دانم چرا از كلمه فانتزي متنفرم !

و ميدانم كه كمي بعد از همه متنفر خواهم شد...

شايد كمكم كند تا ديگر از اين گونه كلمات متنفر نشوم... چرا كه هر چه بيشتر فكر ميكنم ميبينم كه در اين دنياي كثيف و مه گرفته كه بوي لجن از در و ديوارش مي بارد "نفرت" لفظي جذاب و شايد فانتزي جلوه ميكند...

اين افكار مرا بر مي انگيزد تا گاهي حس كنم اين منم كه دو دستي به دنيا چسبيده ام ، چرا كه دنيا سالها پيش فراموشم كرده... حدودا 15 سال پيش...

نميدانم پدر و مادر ها از چه چيز اين جهان متعفن خوششان آمده بود كه ما را وارد جريان ِ زندگي اي كردند كه هميشه جنگ بين عشق و هوس در آن تعيين كننده سرنوشت است....

برادرم 21 سال است كه اين دنيا را فراموش كرده است...

او خوب توانسته درك كند كه ما ميتوانيم پيش از اينكه فراموش شويم...فراموش كنيم ...!

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پ ن : چيزي كه در مورد برادرم نوشتم حقيقته...

+ تراوش شده دردوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 16:17 به قلم دخترک |


 سلام دوستان...

بعد از ۱۹ روز یادم افتاد که یه وبلاگ دارم و اومدم که یه سری کلمه قطار کنم...

درون پر از نفرت شده از همه بدم میاد از این دنیا از خودم او همه و همه...

طعم خون

 

در عصر بهاری

         هوای تفته تابستانی

                   آواز پرندگان

                            تب آلود است

 

در خون آلبالوهای بهاری

         دستهای مادرم فر می رود

                   من عصرانه می خورم

                            پدرم تاریخ می خواند

 

در میدان اعدام

         کارگران شهرداری

                   خون لخته های یک اعدامی را می شویند

 

در گزارش زنده خبری

         مردی را سر میبرند

 

در جویهای شهر

         خون نیاکانم جاریست

 

در دستان پدرم

         خون تاریخ

                   از لا به لای کاغذ و جوهر و کلمات

                            سر ریز می کند

 

آلبالوها قتل عام شده اند

         مادرم دست می شوید

                   پدرم خواب است

                            نمی دانم چرا این نان

                                      در دهانم طعم خون دارد....

 

+ تراوش شده درجمعه سوم خرداد 1387ساعت 17:22 به قلم دخترک |


سلام...

يه سلام از ته كوچه ي بن بست... سلام به تو... يه سلام جانانه به پينار...

اين روزا حالم بد جوري گرفتس ، حوصله ي هيچكسو ندارم... درس و مدرسه رو هم كه گذاشتم كنار فقط واسه خودم ول ميگردم...

راستي يه سوال برام پيش اومده جوابشو نميتونم پيدا كنم!

- آدم ميتونه هم عاشق يكي باشه هم ازش متنفر باشه؟
بيخيال دلتنگيام... بريم سراغ دل نوشت امروزم....

شايد امروز تنهايي...

در پس كوچه هاي شلوغ تنهايي چه سخت است... چه سخت است كه بداني كسي در انتظارت نيست...

و تو بي جهت جهت آواره ي خيابانها و جاده ها شده اي

چه سخت است بداني حلقه اي كه به وصلت گذاشته اي هر گز تو را به كسي وصل نخواهد كرد...

چه سخت است كه نداني لباسي كه در تن داري لباس عروسي نيست كه به سفيدي ميزند بلكه كفن اوست...

و چه خوش است كه بداني كفني كه پوشيده اي لباس عروسي توست...

چه سخت است كه حركت سريع عقربه بلند اما كوتاه ساعت ثانيه را ببيني اما بي هيچ حركتي فقط گريه كني...

چه سخت هنگامي كه بداني فرشي كه از ياس ها بافته بودي براي درود...

كسي هرگز پايش را روي آن نگذارد و فكر نكند كه آن دشتي است از گلهاي ياس...

چه سخت است كه مرواريد ها را كه از صدف چشمانت خارج ميشوند و به درياي دل ميريزند...براي چيزي سخت كنم و آن تنهايست...

چه سخت است هنگامي كه گرم گرم هستي ناگهان سردي دلت تو را به خودت آورد و بگويد كه چقدر تنهايي...

چقدر سخت است كه در انتظار كسي باشي كه هرگز چهره اش را نديده اي...

و اين خوشبختي است كه چشمانت را به تمام عيوبش كور كني...

به گمانم اين عشق است...

شايد كسي ،جايي ، عاشق شده است...

   

+ تراوش شده دریکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:19 به قلم دخترک |


سلام دوستان عزیز

اینبار با یکی از نوشته های آقای مهدی موذن اومدم... اگه خواستین بخونین....

آبي

در مكاشفه درخت و باران

تو كجايي

اي پرنده ي كوچك وشادمان!

صبا سرود:

" در سوي حادثه ايستاده اي

اي تكاپوي سبز!

و در هجوم اينهمه بادهاي مخالف

به رنگ ستيز در آمده اي

چنانكه گاه

رنگ خويش را

گم ميكني"

اي غريزه هاي سالم و پاك!

اي سرشاري بدوي!

اين تن ملوث خاك آلود

به دست آبي باراني

كه روز آغاز

بهار را به فصل بخشيد

انديشه ميكند

اي عاشق يگانگي بكر!

شراب عشق تو كهنه تر است

يا طعم تلخ پريشاني؟

خسته مخوان

بهار را از گلوگاه خويش بخوان

شادمانه بخوان

اي پرنده خيس شوق!

وقتي تو ميخواني

دردي نيست

ترانه تو

دستان مرا بيدار ميكند-

فردا

ميان شكوفه ها خواهي خواند

اي بركه شفاف عشق!

اينهمه جويبار هاي منفرد

از تو به وحدت ميرسند

اكنون

اين صورت من است

كه در آينه ي خيس چشمان تو

پيداست

اي آب بانوي شاد!

هزاره نزديك است

هزاره نزديك است

و عطر باروري

زيباترين دختران نو بلوغ را

گيج كرده است

نيلوفران آبي را

در اسغناي تامل شان

اشارتي است

كه تو آن را خوب مي فهمي

نگاه

بسنده است...

          

+ تراوش شده درسه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 18:11 به قلم دخترک |


سلام دوستان عزيز...

خوبين... من دارم هروز بدتر از ديروز ميشم...

امروز داشتم يه مقاله درباره ي تبعيض بين دخترها و پسرها ميخوندم واسه همين يهو جوگير شدم و اين دو تا طرح شكسته رو گذاشتم اينجا...

از تمام تفاوت هايي كه تو ايران بين دخترا و پسرا ميذارن متنفرم شايد همين باعث شده كه از خودمم متنفر باشم چون يه دخترم، بايد تو چهارچوب بايد و نبايد هايي كه اين به اصطلاح جامعه برام ساخته زندگي كنم عين يه زنداني...

پسرا ميتونن اينكارو بكنن اما فك نكنم دخترا از پسش بر بيان!!! آه چقدر از اين جمله بدم مياد...

اين تفاوتها گاهي باعث ميشن كه فك كنم جنس لطيف يعني فقط يه وسيله كه خلق شده تا قرباني هوس ديگران بشه...

عجب دنياييه!!! تا حالا نشنيدم كه يه پسر آرزو داشته باشه كه دختر باشه اما تقريبا تمام دخترايي كه ميشناسم آرزو دارن كه اي كاش پسر مي بودن...

نميدونم منظور خدا از اين شوخي چي بود كه حوا رو گذاشت رو زمين...؟

بعدا ميگن: دختر فلاني افسرده شده... خواهر همكلاسيم فرار كرد... اون دختره خودكشي كرد... دختر همسايه رو به زور شوهر دادن...!!!

هر جا كه بريم سايه ي يه ترس يا يه تهديد و فشار رو شونه هامون بوده و هست... براي رهايي از اينا فقط يه راه هست اونم مرگ... دعا كنين تا يكم عرضه و جرات پيدا كنم تا شايد بتونم خودمو خلاص كنم...

دختر و خيابان

فرار ميكند از خانه

دختري كه...

ديوانه؟!

نه! نه ديوانه نيست

...كلمه اي است احتمالا

كه در شعر نميگنجد

خانه نداره.... بلوز چهار خانه چرا؟!

من فكر ميكنم شعري باشد كه شاعر ندارد... و خواننده هم...

آري به هم مي آيند...

دختر و خيابان

 

ما زن ها (اديت سودرگران)

ما زنها، پاي بر زمين داريم

ما از فاخته مي پرسيم از بهار چه مي خواهد

ما بازوانمان را دور تنه ي برهنه ي صنوبر حلفه ميكنيم

ما در فرودشت خورشيد به دنبال پند و نشانه ميگرديم

...

من مردي را دوست ميداشتم

كه به هيچ چيز باور نداشت...

روزي سرد با نگاهي تهي آمد

روزي سنگين با ردي از فراموشي بر پيشاني اش رفت...

فرزندم كه زاده نشده ، از اوست...

+ تراوش شده درجمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 15:3 به قلم دخترک |


سلام عزيزان...

اومدم با يه دست نوشت مضخرف ديگه،اصلا اين روزا نميدونم چم شده فقط كلماتو پشت سر هم قطار ميكنم بدونه اينكه بدونم اصلا موضوعي كه ميخوام دربارش بنويسم چيه! از زندگي، از خودم ، از خانوادم، حتي از بهترين دوستام متنفر شدم... (البته دور از حضور شما)

اين مدت بدجوري تو درسام افت كردم... تو تمام تعطيلات عيد حتي به جلد كتابامم نگاه نكردم... مامان بدجوري از دستم شاكيه، البته حقم داره اون هميشه با من به دوست و آشنا ها پز ميداد ولي حالا...!

دلم ميخواد بميرم... همه چي تموم بشه ... مقصد... سقوط آزاد... به قول رضا (استاد گيتارم) ميخوام بيابوني زندگي كنم ، بيابوني"آه"بكشم و بيابوني بميرم...

شايد اون حس لغزنده ي كوچولو خودِ منم تو دنيايي كه دوست ندارم، شايدم يكي ديگه س كه اومده تو دنيايي كه دوست نداره... شايد من اونو به اين دنيا اوردم... شايد يكي ديگه خواسته كه اون بياد... شايد بايد ميومد... شايدم فقط يه اشتباه كوچولو بوده با يه بازخواست بزرگ...

بازم دارم چرت ميگم...

از نوشته ي پايين هيچ منظوري ندارم...

این عکسو گذاشتم چون بازتابی از احساسیه که الان دارم...

 

اون حس لغزنده ی دوست داشتنی...

يه حس لغزنده ي دوست داشتني

كوچيكه ، مثل نوزادي

ترديد وجودتو پر ميكنه

ميترسي…ميترسي...…!

ميترسي حواست نباشه و اين نوزاد بشه تك تك سلولهات

بشه جزئي از وجودت، اصلا بشه تمام وجودت،گنگي ش شيطنت هاتو به مسخره ميگيره!

شيطنت هات خوب بلدن توجیه كنن.

اينو همه ميگن!

حتي اوني كه نميدونه شيطنت تو قاموس تو يعني :زندگي.

يعني:خود زندگي!

راست ميگن…توجيه كردنو خوب بلدم!

اما كاش اينبار،فقط همين يه بار،ميتونستم بهونه هاي اون نوزاد رو توجيه كنم.

اما اينبار،فقط همين يه بار،توجيه رو خط ميزنم

بذار هر چي ميخواد بشه

من پر شدم از تكرار تازگي،من پرم از ارتعاش قدم هام

من دماي انجماد رو تو بدنم به تجربه مي نشونم

زمزمه كنون باز هم چشمامو ميبندم تا سوزش كف پاهام ،ابرها رو لمس كنه.

باور كن،بازم بعضي چيزا هستند كه نميشه گفت…نميشه توضيح داد

قزل آلايي كه داره تو وجودم ميلغزه رو نميشه توضيح داد

اين حس لغزنده ي دوست داشتني را نميشه توضيح داد

نميشه گفت:تو دلم چيزيه مثل يه بيشه ي نور

نميشه گفت:بعضي وقتا هست كه قلبم تو قفسه سينه م نيست…!

اصلا بعضي وقتاست كه قلبم نيست!

گمش ميكنم!

هرچي دنبالش ميگردم نيست

سرم رو كه بر ميگردانم ،تو آغوش اون نوزاد كوچولو لبخند ميزند.

+ تراوش شده درشنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 17:52 به قلم دخترک |


سلام دوستان... خوبين؟

سال خوبي رو آغاز كردين؟

من بازم اومدم با يه سري چرت و پرت ديگه... اگه حوصله دارين بخونين...

از نوشتن اين مطلب نميدونم چه منظوري دارم ، احمقانس اما حتي دقيقا نمي تونم معنيشو بفهمم ......

                   

 

دارم چرت ميگويم...

دیر زمانیست که نگفته هایم را به سکوتی منقطع پیوند زده ام...

به تمام شتابهای دل مرده...

و نسیانی تب زده...

و تنها یادگارم حریری که دل واپسیهایم را در آغوش دارد و رطوبت بی پاسخ مژگانم را...

و صدایی که از اعماق ناشناخته ها یم مرا فریاد میزند...

و انگشتان نحیفم که رکود را پس میزند ...

شاید به جرم سکون!

و شاید به هزاران گناه ناکرده................

.............

اغتشاش عجیبیست دوران این روزهایم...

میدانم...

باز هم دارم چرت میگویم!

مزخرف میگویم!

این را درخت بید زده ی دیشب میداند و من و...

راستی تو!

خود را زحمت نده كه!

...را تعبیر نکن!

هیچ لفظی نیست که در این ...جای گیرد!

......................

وه که چه کثافتیست اندیشه ام...

عقم میگیرد گاهی...

از این همه خیال که به زور چپانده ام در مغزم...

خنده ام میگیرد!

از آن سیل سیاه فام که بر گونه ام جاری میشود!

شبیه آدم های سیاه اندیشه ام میشوم...

آدم بده های قصه!

و لابد تو هم...؟

ولش کن !

دوباره دارم چرت میگویم!

راستی پاک کن ام کو؟

دوباره گمش کردم!


لازمش دارم آخر!

میخواهم این ...

باشد!

دیگر مزخرف نمیگویم!

فقط یک کلمه:پاک کن داری؟

+ تراوش شده درپنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 22:2 به قلم دخترک |


سلام دوستان عزيز...

خوبين؟

امروز اومدم تا اخرين پست پينار رو در سال 86 بنويسم.

مدتيه كه هيشكيو جز خودم نميبينم ، اصلا نميدونم شايد خودمم فقط ديدم اما نگاه نكردم... خيلي وقته كه از ته دل قهقه نزدم اونقدر نخنديدم كه اشك تو چشام حلقه بزنه... حتي خيلي وقته كه انقدر گريه نكردم كه چشمه ي چشام خود به خود خشك بشه هميشه مجبور بودم يه جوري به زور جلوي اشكامو بگيرم درست وقتي كه آدم به اوج گريه هاش ميرسه سخته كه بدون اينكه ذره اي خالي شده باشه مجبور بشه اشكاشو پشت چشماش حبس كنه تا شايد تبديل به يه بغض بشن كه تا آخر عمر تو گلوش سنگيني كنن... تا هميشه يه حسرت واسه ادم ميمونه.... اصلا نميدونم چرا اين اراجيفو نوشتم... خلاصه اومدم كه بگم امسالم با تموم بدي ها و شب گريه ها و استرس هاش تموم شد... فقط چند ساعت... چند ساعت نا قابل... كاش زود تر بگذره اما نه دل كندن از اين خاطرات كه هر چند تلخ هستن برام سخته... امسال پر بود از خالي يه سال پر از التهاب و هيجان پر اتفاقاي جور وا جور امسال بزرگ شدم، كاريو كردم كه هميشه ازش فرار ميكردم... امسال عاشق شدم.../

همين باعث شد كه گاهي اوقات حرمت خيلي از لحظه هام تو آغوش ترس و نفرت و عشق بشكنه نه نشكست، خورد شد، نابود شد.

داره ميگذره داره ميره جلو...

امسال هم سال بدي نبود... ببينيم كه سال جديد چه بلاهايي ميخواد سرمون بياره... اميدوارم اتفاقاي خوبي باشن...

همه تونو دوست دارم... براتون دعا ميكنم... خواهش ميكنم سره هفت سين مارو هم دعا كنيد...

سال 87 رو جلو جلو به همتون تبريك ميگم...

موفق باشيد...

يا حق...

ياد يار

مرا هر گه بهار آيد ، به خاطر ياد يار آيد

به خاطر ياد يار آيد مرا ،هر گه بهار آيد

چو فرياد هزار آيد ، شود دردم هزار ، اي گل

شود دردم هزار اي گل ، چو فرياد هزار آيد

مرا جان دگر بخشد، دم باد سحر گاهي

كه از باد سحر گاهي ، نسيم زلف يار آيد

به گلشن خواندم بلبل كه هر دم بي گل رويت

خلد خارم به پاي دل ،گلم در ديدهء خار آيد

چه خوش باد كه آن خورشيد رخ، با چشم خواب آلود

شب هجران به بالين من شب زنده دار آيد

خدا را " شهريار" آن نغمه شيرين مكرر

مرا گه بهار آيد به خاطر ياد يار آيد...

                               استاد محمد حسين شهريار

+ تراوش شده درچهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 23:39 به قلم دخترک |


سلام...

خوبان من...

اينبار با يكي از اشعار منتخب آقاي فريدون ايل بيگي اومدم. ( متخب اشعار 1335-1345)

 

به تو كه از من هيچ ساخته اي

به: همهء آناني كه در افسون ِ تو مسخ شده اند...

شاخه را بادي نجنباند.

كوچه را پايي نلرزاند.

خفته را دستي نخيزاند.

رهروان در خواب و بيداري.

خستگان ، در بند بيزاري.

گزمه و عابر ، براه اندر

اينك تنها ، آنك تنهاتر.

خنده ها و گريه ها، توام.

كينه ها و مهر ها، در هم.

دوستي و دشمني، همرنگ.

مهرباني و ريا ، نيرنگ.

طعنه ها غم ، دلنوازي غم.

جشن ها ماتم ، غزا ماتم.

بادها بر كينه پيوسته.

خستگان بر خويش دل بسته.

ياد بود و ياد.

ميوا اي بس تلخ داد:

1.

من ، من بودم;

تو، تو;

من و تو ، نه ما.

من غمگين و تو شاد.

تو زندهء دم.

من اسير ِ خاطره ، ياد.

بي تو خنده بر لب اگر كه نبود،

بي تو نور ِ شادي به ديده اگر كه نمي نشست،

بي تو غنچه هاي آرزو به دل اگر چه نمي شكفت،

بي تو شاخه هاي غم به سينه اگر كه نمي فسرد،

بي تو حال پوچ

گذشته و آينده دور بود،

بي تو كوچه هاي گزمه اگر بي عبور بود،

بي تو...

بي تو هيچ و هيچ هم اگر كه نبود،

شعر بود و سكوت كه بود.

2.

من شدم تو;

تو ، من;

من و تو ، ما.

باز من غمگين و تو شاد.

من، زندهء دم،

بي فروغ ِ خاطره ، ياد.

شاخه هاي دوستي كه اگر

ريشه هاي مهر و عاطفه داشت:

با تو خشكيد، سنگ ، سنگين شد.

كينه كز دل گذشت و در خون ماند

با تو آميخت،‌رفت ، باز آمد:

دوستي هاي رنگ، رنگين شد.

شوق مرد و غرور پرپر شد.

كينه خشكيد و زخم مرهم شد.

گريه ديگر نبود و هيچ نبود.

شاخه هاي سرود مي فرسود.

خنده ها، ناله هاي ماتم بود.

گنگ ، نا آشنا و درهم بود.

كوچهء گزمه ها، عبور نداشت.

هرچه غير از تو بود، نور نداشت.

3.

من زتوخسته، تو زمن خسته

ميروم خسته، لب فرو بسته.

ميروم، ميبرم نگاه ِ ترا

خشم ِ تو ، درد ِ تو ، گناه ِ ترا.

ميروم، ميبرم سرود ِ ترا

مهر ِ تو ، قهر ِ تو ، درود ِ ترا.

ميگريزم ز لرزه هاي لبي

كه دهد مژدهء ورود ِ ترا.

من تو بودم، تو من، من و تو، ما.

من نه تو، تو نه من ، دو تن تنها.

تهران ۴۰/۷/۸

+ تراوش شده درسه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 13:33 به قلم دخترک |


سلام دوستان...

اينم يه نوشته از زندگيه اين دنيا...

                                         

خيابوناي شهر من حاكي درد و رنجه

واسه زنده بودن كافيه دست و پنجه

نرم كني با يه سري آدم پست و هرزه

پس كي مياد ناجي نسل من؟ كي؟

تو مسير خاكيه وهم و خنده

همه مشغول بازيه زهر و نعشه

ماجرايي كه گفتنش كافيه اهل مسجد

دعا كنن بكشن آهي به قصد زجه

تا كه انسان اصلاح شه و برسه

به باقيه اصل گنجش

واسه يه ورق سبز همه راضي به مرگ بچه

راضي به مرگ هركه بازي بگرده بلكه

جاي تعجب كه من يكي زندم هنوز

مردم معترضن ولي زندن هنوز

با ياذ بهار

ضمنا خزون حلقه زده تو اشك چشما

امشب چه پر شك چشما

ببين ظلم چه كرده بر من

واي چه سرد شهرم به درد درم كه كرده بر من غلبه

ميخوام بسوزم و بسازم بمونم و ببازم

يه سري جوون پاك مشغول بازي با خون

صداي احتمالي طلاق خانواده ها كشيده ميشه تا خيابون

تا خيابون نگه داره پبش خودش راز هر چي قتله

به خيابون بگو رازتو هرچه قدره

خيابوني كه رحم نداره حتي به لاستيك چرخ ماشيني

آره من نگرانم نگران عصر ماشيني

حرفاي من اندرزيه واسه آدماي دوپايي كه هستن

سوار ماشين كه نميدونن برده عصر ماشيني ان

و رو اونا سوار ماشين اره اونا بردن برده ماشين

شهر من ترس داره مثل بچه كابوس زده

واسه روشناييش صدها فانوس كمه

اينجا ساختمونا بلد مردمن كه كوتاه فكرشون

پشت به خدا وايسادن و علاوه ذكر الله ذكرشون

تو اين شهر يه جا عروسي و جشنه يه جا غزا

من با شكمي سيرم و يه بچه دنبال يه جا و غذا

كه گرم كنه خودشو با سرد ترين آتيش سرد دنيا

دوست خيابوناس ولي نميدونم با اون چرا قهر دنيا

تو اين شهر يكي از گرسنگي نمي تونه بخوابه... يكي از سيري

سخت شمارش شماره دخترايي كه تن ميدن به اسيري

حتي همه آواره ميشن با گرونيه سوخت بنزين

به نشونه اعتراض ميبيني سوخته بنزين

پر خيابون از فرشته هاي شيطان صفت

هميشه تو نخ سرشت ماِ شيطان چه بد

كسي ديگه نميگيره دست مردي كه سفيد عزاش

تاريكيه شهر خواست غروب كنه

اما سنبل سپيده نذاشت

چون تو تاريكيه شب دست باز تره

روز همه ماها تاريكه اما اصل خواستنه

كه تموم شه تاريكيه شهرمون البته اين يه ايده س

كه پايان شهر سياه سپيد است

الله ميدونه چقدر من خستم

والله چشمو رو به مردم نبستم

اينجا در به در بايد پي دارو بري

تو اين دريايه خشك بايد بي پارو بري

انسانيت و وجدان دو حرف گنگه

و قانون و امنيت دو فرد مرده

آينده ي همه ي جوونا تاريك و سرده

راه زندگيشون دود داره باريك و پست

زناي شهر من از نظر روحي مريض

مرداشون شهوت دارن كوهي حريص

همه دنبال مسكن هستن

همه ي مردم ما خستن از غم

دستم اصلا به شعر نميره

كه يه دختر 17 ساله ميره دنبال سقط بچه

اگه توصيفاتم ميكنه با جهنم صدق خوب به من چه

حاصل هوسش يه جين مرده

خون بچشو مثل يه گرگ دريده خورده

جنين بي گناه كه رنگ خيابوناي شهرمو نديده مرده

گناهو از سر خودت وا كن و بگو اهريمن شريك جرمه

كي گفته كه محرم يه دختر با صد پسر؟

حرف دارم هنوز واست پسر.

شهر من چي داره؟ يه مشت فرد خالي

تو آسمون خراشاي آهني يه مشت قلب خاكي

اگه براي تو زجر حرفام دعا كن يهوزلزله بياد كه غرق شه دردام

زلزله اي كه همه چيزو با خودش ببره زير آوار

+ تراوش شده درپنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 0:55 به قلم دخترک |


گفت:بلد نیستم گریه کنم!

خندم گرفت....خندیدم .قه قهه زدم ...انقدر خندیدم و خندیدم که اشک تو چشام حلقه زد و رو گونه هام غلتید.

گفت خواستم ببینم تو بلدی یا نه؟!

هر دو خندمون گرفت.

انقدر خندیدیم و خندیدیم تا تو صدای خنده های هم گم شدیم.

این بار نگاه اون بارونی شد.

قاب عکس تر شده بود....

 

سلام...

یه سلام دوباره به کسایی که هنوز فراموشم نکردن.

به کسایی که هنوز میشه به عنوان یه دوست بهشون نگاه کرد...

به همه ی کسایی که دم غروب دلشون میگیره...

به اونایی که اذان که میگه... دلشون پر میزنه...

یه شروع دوباره واسه پینار....

بقیشو نمیدونم

منتظر بمونین...

 

نمیدونم چرا اینا رو نوشتم...

+ تراوش شده درشنبه چهارم اسفند 1386ساعت 23:8 به قلم دخترک |


بوديم و كسي پاس نميداشت كه هستيم

باشد كه نباشيم و بدانند كه بوديم

سلام دوستان.

اميدوارم كه حال همه تون خوب باشه.

من كه اصلا خوب نيستم...

تصميم گرفتم كه ديگه ننويسم يا حد اقل كمتر بنويسم... خيلي كمتر.

شايد حق با بعضي از دوستانه كه خيلي بهم لطف دارن... در نظرشون نوشته هام يه مشت توهمات بيهوده و بي مصرف هستنن.

، شايد يه دختره 15 ساله بايد هواسش جمع درسش باشه.

يا بقول يكي از عزيزانم: اين كاغذ پاره ها كه واسه آدم نون و آب نميشن.

اصلا ديگه از هر چي شعر و دفتره شعر بدم مياد يا شايدم دارم تلاش ميكنم كه بدم بياد و بتونم قلم رو فراموش كنم.

از اين به بعد ديگه آپ نميكنم اگرم كردم از نوشته هاي دوستانم:سپيد و فرانك (البته با اجازه خودشون) استفاده ميكنم. و اگر از خودم مطلب بذارم از نوشته هاي قبليم ميذارم.(ديگه توهم جديدي ندارم كه بنويسم)

خدا رو چه ديدي شايد منو قابل دونست و واسه هميشه شما رو از دستم راحت كرد.

از همه ي دوستاني كه تو اين مدت بهم لطف داشتن سپاسگذارم و براي تك تكشون آرزوي موفقيت دارم.

موفق باشيد

يا حق...

این مطلب رو هم به عنوان آخرین دست نوشته ام میذارم اینجا...

یک لحظه بیشتر نیست

تکرار حادثه و گرداب تردید ...

مرگ ثانیه در آغوش عدم...

داشت چشمانم گرم میشد ...داشت مرا میبرد از این دنیا که حادثه تکرار شد...

داشت یادم میرفت قصه های شهرزاد به لطافت خواب کودکی...

داشت باورم میشد کودکان وارثان قصه های مادربزرگند.

داشت قصه از نو تکرار میشد که کتاب قصه ورق خورد....

+ تراوش شده درجمعه چهاردهم دی 1386ساعت 15:30 به قلم دخترک |


بايد از اين دنيا رفت

در اينجا همه چيز تكراريست

اينجا عشق و محبت مرده

اينجا طبيعت مرده

بايد رفت بايد رفت

بايد رفت به جاي دگر

كه محبت باشد

من به جايي دگر خواهم رفت

كه در آن عشق به وسعت دريا باشد

بايد رفت به جاي دگر

كه در آن پنجره دل

به روي گل سرخ باز ميشود

    

                              

 

 

+ تراوش شده درسه شنبه چهارم دی 1386ساعت 15:27 به قلم دخترک |


سلام دوستان

يلداتون پيشاپيش مبارك.

 

روز تمام شد

دنيا به سر رسيد

فردايي نيست

خورشيدي نيست

من در خزان ماندم

دیگربهاري نيست

آرزو ها بر آب

قصه ها نا تمام

من ماندم تنها

زير آوار غمها

وقت رفتن نبود

چاره اي نمانده بود

بر اين پايان تلخ

هيچ كس راضي نبود…

 

+ تراوش شده درپنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 16:24 به قلم دخترک |


سپيده طلوعت را زن سپيد پوش بياد دارد.

تو در ميان موجي از پاكيها قدم به صفحه ي روزگار نهادي...

و سهم تو يك بوم بود و صد رنگ.

اولين نقش را كه ميزدي فرشتگان سيم تن...

بال به باله هم نقره گون بر انگشتان قدرتمندت درود فرستادند.

و تو در اوج نور ، پيروزمندانه كائنات را به مهماني لبخندي سرخ فرا خواندي.

قديس عشق به نشان رضايت سري تكان داد من تو را ديدم كه مي نگاشتي...

و حيات را ديدم كه مبهوت مانده بود و مينگريست!!!

سكوت غرق شور بود و انساني آن سوي قدمگاهه عرفان دعايت ميكرد.

چندي بعد...

قلم را كه زمين گذاشتي; معبد جان گرفت.عشق معنا شد...

ولي ...

موجي فرو آمد و بوم تك رنگ تورا به سوي خدا برد...

الهه جاودانگي روحت را در آغوش گرفت.

ديري نگذشت كه گوركن كالبد بي جان تو را به دست خاك سپرد.

شنيدم كه خاكيان گفتند:يكي ديگر هم مرد!!!

 

+ تراوش شده درجمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 13:23 به قلم دخترک |


درود بر همه

اميدوارم كه حال همه خوب باشه....

يه مدته كه اصلاً حوصله آپ كردن ندارم. حوصله ي نوشتن رو هم ندارم يه جورايي حسم مرده.

مطلب پايينم ميزارم تا وبلاگم آپ بشه و يه جورايي شايد با اتفاقي كه افتاده ربط داشته باشه.

اميدوارم خوشتون بياد....

                        

میرم...

ميرم تا آروم شبها چشمت بسته شه

ديوار اتاقت از عكسم خسته شه

ميرم تا بارون منو ياد تو نندازه

ميرم يه جاي تازه

ميرم با چشماي خيسو قلبي بي گناه

ميرم حتي نمي ندازي به من يك نگاه

هر جا ميرم اما بازم يادت مي افتم

اينو به همه گفتم...

...

ميرم جاي من اينجا نيست

عشق تو زيبا نيست... رويا نيست

ميرم جايي كه دريا نيست

اسم تو رو ما نيست...غوغا نيست

...

كاش ميشد تو ببيني من اينجا چه تنهام

وقتي كه تو نباشي به غم ميشينه دنيام

اينجا كسي نيست با چشماي ناز و روشن

بي تو چه غريبم من...

از هر جا رد ميشم مياد عكست روبروم

سوخته تو آتيش عشقت شهر آرزوم

دارم آروم آروم مرگو به جون ميخرم

ديدي... چي اومد سرم؟

ميرم جاي من اينجا نيست

عشق تو زيبا نيست... رويا نيست

ميرم جايي كه دريا نيست

اسم تو رو ما نيست...غوغا نيست

ميرم جاي من اينجا نيست

عشق تو زيبا نيست... رويا نيست

ميرم جايي كه دريا نيست

اسم تو رو ما نيست...غوغا نيست

ميرم...

+ تراوش شده درچهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 16:3 به قلم دخترک |


دستانم را بگير...

آنها را بو كن...

ببين باز هم همان بو را ميدهند...

بوي تنهايي ميدهند...

بوي حسرت...

بوي توت هاي وحشي را ميدهند...هر دو...

بوي توت هايي را كه همان ديشب از آغوش وجودت چيده بودم...

                                           

بوي شمع...گل...پروانه...

بوي بره هاي گله را...

همه را شمردم...

ديشب...

همان ديشبي كه چشمانم پر از بيخوابي بود...

همان ديشبي كه دلم هوس توت وحشي كرده بود...

دستانم را بو كن...

پر از خواستن است هنوز...

پر از گلايه...

پر از خستگي...

نوازش را از ياد برده چنديست...

از همان ديشبي كه سگ گله نامهربان شد...

از همان ديشبي كه قاصدك ديگر بلد نبود خبر خوش بياورد...

دستانم را بو كن پر از نوازش است هنوز...

+ تراوش شده درشنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 16:4 به قلم دخترک |